در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمود م دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یارزهی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 0:46  توسط عادل گنجور - جواد عرفانی
|
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 19:58  توسط عادل گنجور - جواد عرفانی
|
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 19:58  توسط عادل گنجور - جواد عرفانی
|
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار، اين قفس را
برشکن و زير و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ
نغمه آزادي نوع بشر سرا
وز نفسي عرصه اين خاک توده را
پر شرر کن، پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صياد
آشيانم داده بر باد
اي خدا، اي فلک، اي طبيعت
شام تاريک ما را سحر کن
اي خدا، اي فلک، اي طبيعت
شام تاريک ما را سحر کن
نو بهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله بار است
اين قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس اي آه آتشين
دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين
بيشتر کن، بيشتر کن، بيشتر کن
مرغ بي دل ، شرح هجران
مختصر مختصر کن
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 19:56  توسط عادل گنجور - جواد عرفانی
|
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 11:57  توسط عادل گنجور - جواد عرفانی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 23:26  توسط عادل گنجور - جواد عرفانی
|
سمن بويان، غبار غم چو بنشينند، بنشانند پری رويان، قرار از دل چو بستيزند، بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند، بربندند ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند، بفشانند
به عمری يک نفس با ما چو بنشينند، برخيزند نهال شوق در خاطر چو برخيزند، بنشانند
سرشک گوشه گيران را چو دريابند، دُريابند رخ مهر از سحرخيزان نگردانند، اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند، میبارند ز رويم راز پنهانی چو میبينند، میخوانند
دوای درد عاشق را كسی كو سهل پندارد ز فكر آنان كه در تدبير درمانند، در مانند
چو منصور از مراد آنان كه بردارند، بر دارند بدين درگاه حافظ را چو میخوانند، میرانند
درين حضرت چو مشتاقان نياز آرند، ناز آرند
كه با اين درد اگر دربند درمانند، در مانند
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 23:25  توسط عادل گنجور - جواد عرفانی
|