
هدیه گردانندگان مجموعه وبلاگهای معماری عاواد به دوستداران استاد شجریان
هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهيست، كز دل خونين، لحظه های عمر بی سامان، ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين
به سكوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان،
نه زمان را درد كسی، نه كسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد، زمان مهربانی طی شد، (آه از اين دم سرديها خدايا)
نه اميدی در دل من، كه كشايد مشكل من
نه فروغ روی مهی، كه فروزد محفلِ من
نه همزبان دردآگاهی، كه ناله ای خرد با آهی، (داد از اين بی درديها خدايا)
(نه صفايی ز دمسازی به جامِ می ) ، كه گَرد غم زدل شويد، كه بگويم راز پنهان، كه چه دردی دارم بر جان
آه از اين بی همرازی خدايا ، وای از اين بی همرازی خدايا
وه كه به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر، بر شد و خاكستر شد، يك نفس زد وهدر شد
يك نفس زد و هدر شـــــد ، روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راهِ جنون زد، مردم چشمم جامه به خون زد ، يــارا
دل نهم ز بی شكيبی، با فسونِ خود فريبی
چه فسون نافرجامی، به اميد بی انجامی، وای از اين افسون سازی خدايا
و ا ی ا ز اين ا فســـون ســـازی خُــــــــد ا يا
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شه ر آشوبی جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود می دانست آتش چهره بدین کا ر بر افروخته بود
کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل از پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
گرچه میگفت که زارت بکشم میدیدم که نهانش نظری با من دلسوخته بود
دلی بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند زنهار کاسه سر مرا پر شراب کن
همچون حباب دیده به روی قدح گشای وین خانه را قیاس اساس از حباب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستی است حافظا
بر خیز و عزم جزم و کار صواب کن